مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

113

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پس غريب پياده برفت و بقبيله نزديك شد . ديد كه قبيله مرداس نيستند . ولى از ايشان شنيد كه نام مرداس همىبرند و ميگويند او را در ميان قبيلهء خود خواهيم كشت . غريب از اين سخن دانست كه مرداس گرفتار گشته . با خود گفت كه : بجان مهديه سوگند تا مرداس را خلاص نكنم ، از اين مكان نخواهم گذشت . كه مبادا خاطر مهديه را ملالى رسد . آنگاه بجستجوى مرداس همىگشت تا اينكه او را بستهء كمند دشمنان يافت . در پهلوى او نشسته ، گفت : اى عم مهربان ، اين چه حالتست و از بهرچه گرفتارى ؟ مرداس چون غريب را بديد ، از فرحناكى برفت و به او گفت : اى فرزند ، بآئين و كيش خودم سوگند كه مهديه از آن تست . در حال ، غريب بند ازو برداشت و گفت : بسوى سواران شو . كه پسرت سهيم الليل نيز در آنجاست . مرداس بسوى سواران روان گشت و بپسر خود سهيم الليل برسيد . و غريب ، گرفتاران را يكىيكى همىگشود تا اينكه همه را گشود و ايشان را از ميان دشمنان دور كرد و اسب و اسلحه از براى ايشان فراهم آورده ، بايشان گفت : اكنون سوار گشته ، بگرد دشمنان پراكنده شويد و بانگ بر ايشان بزنيد . ايشان بانگ برزدند كه : آيا آل قحطان . آواز ايشان بكوهها فروپيچيد . دشمنان گمان كردند كه قوم مرداس بر ايشان هجوم آورده . آنگاه اسلحهء خويشتن بگرفتند و به يكديگر بيفتادند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و بيست و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، اسلحهء خويش برداشته ، يكديگر را كشتند تا آفتاب برآمد . در اين حال ، غريب با سواران خود بر ايشان حمله كرده ، جمعى را بكشت و بازماندگان بگريختند . بنى قحطان ، غنيمت بسيار از اسب و اسلحه بدست آورده ، بازگشتند تا بميان قبيله برسيدند . آنان كه مقيم بودند ، بملاقات ايشان بيرون آمدند و بسلامت ايشان فرحناك شدند . و هركس در خيمهء خود